تو چون كويري تشنه
و من چنان ابري در حسرت بارش
پلك بر مي بنديم
و
لحظه آغاز مي شود.
لب بر لب تشنگي ات مي گذارم
و بي وقفه مي بارم
و آغوش خشك ات
مي شود جان پناه قطره هاي شهوتم.
تو چون كويري تشنه
و من چنان ابري در حسرت بارش
پلك بر مي بنديم
و
لحظه آغاز مي شود.
لب بر لب تشنگي ات مي گذارم
و بي وقفه مي بارم
و آغوش خشك ات
مي شود جان پناه قطره هاي شهوتم.
براي قحطي روزهاي آينده
اين روزها فربه مي كنم روح نحيفم را.
تغذيه مي كنم فراواني عشق را
و هوس را.
و نمي انديشم به گناه
به همراه هميشگي زندگيم :
" احساس ممتد گناه."
اين روزها بي مضايقه آرامم،
پر از لذت
و فراموشي هر چه گناه كرده و ناكرده.
همچون پركبوتري رها شده در فضا.
رفتم به باغ غرق گلها شوم.
علف هاي هرز دوره كرده بودند گلهايي را كه با عشق به دست خاك سپرده بودم.
شروع كردم به از ريشه كندنشان.
چقدر علف هاي هرز شبيه افكار خسته ام بودند،
و ريشه هايشان چه بي مرگ دست از دل خاك برنمي داشتند.
باغبان ذهنم مدتها ست خفته،
و علف هاي هرز بيداد مي كنند.
دل خوش مي كنم به تك بوته هميشه بهار
ميان علفك هاي ياغي.
جام مي و خون دل هريك به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
اوايل گهگاهي و اين روزها تقريبا هر روز.
كوچهء زيبايي نيست، اما
كارَت كه بي خيالي باشد
راه ات مي افتد به اين كوچه معروف.
بارش باران
و صداي هواپيما
مرا به انتظار مسافرم فرا مي خواند.
تمامي دلهره ها در دلم شورش كرده اند.
اي ابرهاي همه عالم
اي دل گرفته آسمان،
مسافرم را چون من دوست بداريد.
در باغچه قاصدكي روئيده،
باران قاصدكم را پرپر كرد
و همه دلهره ها پرپر شد.
و مسافر
دل به راهي تازه سپرد.
دل من،همچنان در اين ره ، منتظر.
سالها بي وقفه منتظر است.
فقط اسم و تركيب ظاهري آدم ها رو يدك مي كشند.
هرچقدر هم كه جنس شناس باشي شناختن اصل اينا كاري است بس دشوار و حتي مي تونم بگم ناممكن.
سرخ سرخم از عصبانيت.
گاهي فكر مي كنم چقدر در اين دنيا بي دفاعم،
و گاهي چقدر خسته.
تجربه هاي تلخ مثل جاي زخم هميشه همراهت مي مونن.
چشم انتظارم كن در حاشيه رودها،
وقتي رود بار قطره هايي را با خود مي آورد
كه لب هايشان از بوسيدن لب رود سير نمي شوند.
چشم انتظارم كن زير سايه درختان،
وقتي درخت جوانه مي زند و شاخه هايش
از بوييدن سبزي بهار سير نمي شوند.
تو ساحلي،
چشم انتظارم كن در حاشيه رودها.
تو بهاري،
چشم انتظارم كن در زير سايه درختان.
قطره هاي رود بار مرا دوباره بر مي گردانند
شاخ و برگ درختان مرا دوباره زنده مي كنند.
"فرهاد پيربال"